+ از مممد که با ثبت این عکس ازم دوربینش بوی شاش گرفت، مچّکرم!


+ تاريخ 90/02/31ساعت 19:40 نويسنده : اون پسره |


مواجهه با واژه "عنقریب" من رو به یاد دوستی تو شهر غربت میندازه !


+ تاريخ 90/02/30ساعت 10:47 نويسنده : اون پسره |


خیلیا با پوزیشن دو نفری 69 تو همبستری‌هاشون آشنان
ولی بعضیا با پوزیشن 169 مأنوس‌ترند
این بعضیا موقع آمیزش با همخوابشون نفر دیگه‌ای تو فکرشونه !


+ تاريخ 90/02/29ساعت 0:6 نويسنده : اون پسره |


سیمکارت ها را بد توزیع کردن:
کسی که دوست داری اسِ مِس بده، نمیده
کسی که دوست نداری اسِ مِس بده، میده
و کسی که تو دوست داری بهش اسِ مِس بدی و اونم دوست داره دریافت کنه به رسم و آیین اسِ مِسی پیامشون به هم نمیرسه !
این ینی درد، ینی کوفت، ینی مرض...


+ تاريخ 90/02/28ساعت 11:1 نويسنده : اون پسره |


با تشکر از شبکه من و تو و برنامه‌ی خوب بفرمایید شام
و شرکت کننده های خوب این برنامه و تاثیراتش !
و تشکر از دوستی که واسه دعوت شام با یه شیشه شراب فرانسوی میادش...



+ تاريخ 90/02/27ساعت 22:40 نويسنده : اون پسره |


ذخیره سازی خاطرات تو مغزمون مثل ذخیره سازی اطلاعات تو بیت های حافظه کامپیوتره
هرجوری که پاکشون کنیم بازم یه روزی ریکاوری میشن و میان جلو چشامون
فقط ریختن اطلاعت جدید توی این حافظه ها میتونه جای اون قبلیا رو بگیره
پس خاطراتی جدید می‌باید ساخت...


+ تاريخ 90/02/26ساعت 21:14 نويسنده : اون پسره |


تو گوشی موبایل بعضی آدما نوشته‌هایی هست که به دست کسی نمی‌رسه
اگر اونا تو یه مجموعه جمع آوری شن می‌شه ازش کتابی چاب کرد
کتابی با عنوانِ عاشقونه‌های پِندینگ !


+ تاريخ 90/02/25ساعت 12:12 نويسنده : اون پسره |

 

 واسه هر یه قراری که تو سفرم دارم یدونه پیراهن همرامه
اینبار چمدونم پُر از پیراهنه

 

 

+ تاريخ 90/02/23ساعت 12:4 نويسنده : اون پسره |


آخر این هفته قراری وبلاگی ترتیب داده شده که دوستانی که مدتها با نوشته هاشون آشنا بودیم و از وبلاگ های اونا میشناختیمشون رو از نزدیک ببینیم
قبلاً هم اینکارو کردم و لحظات خوبی رو باهاشون داشتم
از دنبال کننده های وبلاگم دوستانی که تمایل دارن بهمون بپیوندن استقبال میشود
واسم پل ارتباطیتون رو کامنت بذارید که در صورت هماهنگ شدن این قرار باهاتون در تماس باشم

محل برگزاری: تهران
+ این روزا شاید نتونم اینجا پست بذارم ولی کامنتاتون رو میخونم و همچنان توییت نویسی میکنم


+ تاريخ 90/02/21ساعت 11:50 نويسنده : اون پسره |


غم و شادی آهنگا به گام مینور و ماژور و این حرفا نیست
به بار خاطراتیه که باهاش داریم

+ تاريخ 90/02/20ساعت 16:7 نويسنده : اون پسره |


چهارتا اسکوپ بستنی میوه ای شیرین
چهارتا اسکوپ هم بستنی قهوه تلخ
شیریناش مثل خاطرات با هم بودن
تلخ ها مثل جدایی تو
همشو با یاد تو خوردم
اینبارم میرن تو شیکم تو پدسّگ !



+ تاريخ 90/02/19ساعت 19:48 نويسنده : اون پسره |



یکی از این آقایونی که خودشو صاحب کرامت میدونه گفته بود به چنان درجه ای نائل شده که اگر در منزل اندر باشه و باد از لاستیک ماشینش خارج شه متوجه میشه !
در جواب این بزرگوار میخوام بگم که دزدگیر ماجیکار هم سالهاست که به چنین درجه ای از کرامت رسیده..
اگر شما متوجه خروج باد فتخ از همسایه ای که از فشار زندگی غصه میخوره بشی، اونوخته که کار درست هستی و صاحب کرامت !


+ تاريخ 90/02/18ساعت 9:44 نويسنده : اون پسره |


ماه‌هاست که تو نیستی و من عکستو تو کشوی زیر تختم گذاشتمش، با این خیال که هنوزم اون زیری !


+ تاريخ 90/02/17ساعت 1:5 نويسنده : اون پسره |


کـتونی هام پُر از ستاره هست
ولی آسمونم دریغ از یه ستاره!


+ تاريخ 90/02/16ساعت 2:8 نويسنده : اون پسره |


یه قوطی سیگار برگ خریدم
پُر دود ، بلا آلود...
حس میکنم تو همین شبا غم گنده ای بیاد سراغم !



+ تاريخ 90/02/15ساعت 21:24 نويسنده : اون پسره |



تو ایستگاه اتوبوس نیشسته بودم و به اون مرد دست فروش نگاه میکردم
یه ابزار چند کاره ای داشته که شیشه رو هم میبریده
چند تیکه شیشه هم جلو خودش گذاشته بود
هرکسی که از اون پیاده رو عبور میکرد ازش میخواست او چیز رو تستش کنه
اونم یه خطی رو شیشه مینداخت و از اون قسمت میشکوندتش
ولی خیلیاشون بدون خریدنش گذشتند...
بالاخره اون شیشه ها ریز ریز شدن و هیچی واسه شکوندن نموند
ولی من صدای شکستگی رو میشنیدم
گمونم اینبار صدای دل اون مرد بوده !


+ تاريخ 90/02/14ساعت 20:58 نويسنده : اون پسره |


تو دانشگاه نمایشگاه کتاب برگزار میکنند، اونوخت بیشتر از نصف کتاباش یا واسه آشپزیه یا راه های جلوگیری !


+ تاريخ 90/02/14ساعت 0:2 نويسنده : اون پسره |


فرشتگان دارای مراتب می‌باشند. برخی مقرب ترند. مانند جبرئیل، اسرافیل، میکائیل و برخی از فرشتگان از مرتبه پایین تری برخوردارند، مانند فرشتگان محافظ اعمال انسان و فرشتگان قبضِ روحـ...

می‌گما قبض گاز شما چقد اومده؟
چارصد تومن!
چند واحده آپارتمانتون؟
چار واحدی هستیم...
و همینجور پچ پچ‌های آخر کلاس و بحث قبضای گاز بیشتر و بیشتر شدش...


+ تاريخ 90/02/12ساعت 18:15 نويسنده : اون پسره |


+ آااا...  همین یکی دکتر جون. میخوام این دندونم هر چه زودتر خوب شه.بایستی چیکار کنم؟
- برو دعا کن، شاید اجابت شد!  ها ها ها ها !

ینی دکترم دکترای قدیم... از این شوخیا و جلف بازیا تو کارشون نبود که !



+ تاريخ 90/02/11ساعت 18:41 نويسنده : اون پسره |


شاید مواجهه و اعلام رضایت از بکارت های از دست رفته از همونجایی کلید میخوره که شلوار جین های پاره وارد بازار شد و بیشتر از جین های معمولی مورد استقبال قرار گرفت !


+ تاريخ 90/02/10ساعت 11:1 نويسنده : اون پسره |


از کتاب مبانی مهندسی فشار قوی بخش مربوط به صاعقه رو خوندمش. توضیح داده که موقع برخورد صاعقه به زمین گرادیان پتانسیل زیادی در سطح زمین، از نقطه اصابت به طرف خارج به وجود میاد که اگر پاهای شخصی که تو اون منطقه هست در امتداد خط شعاعی از منبع ولتاژ باز شده باشه، بیشترین اختلاف پتانسیل در پاها ایجاد میشه و با نمودار و دیاگرام نشون داده که زاویه باز بودن پاها با ایجاد صدمات ارتباط مستقیم داره !
همه ی اینارو گفتم که این نتیجه رو بگیریم:
آدمای گشاد بیشتر از دیگرون در معرض خطرات ناشی از اصابت صاعقه اند !


+ تاريخ 90/02/08ساعت 20:27 نويسنده : اون پسره |


یک کلمه اولین صفحه دفترچه یادداشتم  نوشتم و با تکیه به اون رفتم پای تخته به مدت چهل و پنج دقیقه واسه پنجاه نفر دانشجو کنفرانس دادم !



+ تاريخ 90/02/07ساعت 21:39 نويسنده : اون پسره |


این آقای شکسپیر که گفته: " اگر کسی رو دوست داری رهایش کن، اگر سوی تو برگشت از آن توست و اگر برنگشت از اول برای تو نبوده "
نگفته که موقع رهایی آدرسی، نشونی، شماره ای، ایمیلی، چیزی از خودت بذاری ؟!
اگرم نگفت توی الاغ که بایستی اینو بفهمی !


+ تاريخ 90/02/07ساعت 1:56 نويسنده : اون پسره |


یاد گرفتم از دود قلیون حلقه بسازم
این حلقه ها شبیه به اونیه که میخواستم به انگشتت بذارم و آیندمو بسازم
بی دوام ، گذران...



+ تاريخ 90/02/06ساعت 23:15 نويسنده : اون پسره |


روابط خصوصی افراد را از روابط عمومی آنها نسنجید
تخت ها کنج دنجی خارج از اجتماع هست

اصلاً تو یکی دوتا جمله نمیشه این مطلب رو گنجوند.بزرگ که شدم یه کتاب مینویسم، این جملات تیترش باشه!


+ تاريخ 90/02/05ساعت 18:18 نويسنده : اون پسره |


من این بالا هستم و از اینجا دوتا بچه رو میبینم
دارن تو آشغالا دنبال چیزای به درد بخور میگردن
میبینم که دو تا چوب پیدا کردن و خوشحال شدن !
یکی از دستاشونو به کمر میزنن و سینه هاشونو میدن جلو...
دارن با هم شمشیر بازی میکنن.. درسته...
صدا یکیشونو میشنوم که با لهجه قشنگش به اون یکی میگه:
الان وخت کارَست، بایستی کار کنیم.. وخت بازی بازی میکنیم
شمشیرای چوبیشون رو تو گاریشون میندازن و به کارشون ادامه میدن...

دوست داشتم اون لحظه خودمو بندازم پایین و استخونام بشکنه و همونجور که دارم خون بالا میارم خودمو بهش برسونم و دستاشو ببوسم، بگم: خیلی مردی



+ تاريخ 90/02/04ساعت 17:22 نويسنده : اون پسره |


این روزا که واسه کارای دندونم میرم دندونپزشکی، آدمای دور و برم رو به شکل زائده ای زائد به دور تعدادی دندون میبینم !


+ تاريخ 90/02/03ساعت 23:26 نويسنده : اون پسره |


از خواب بیدار میشه و میبینه خونه تنهاست
میره سراغ سی دی هاش و اون سی دی  که ته اون کشو هست رو در میاره، میذارتش تو سیستم
با اون دکمه ی مثبت منفی ریموت ور میره و حواسش به صداست
دو برگ دستمال کاغذی هم تو دستشه
باید قبل اینکه کسی بیاد کارشو انجام بده
دفعه ی قبل زیر دوش حمام این خلوتو پیدا کرده بود
خوب میدونه که داره خودشو داغون میکنه ولی ادامه میده...
دقایقی بعد...
همونجور که نفساش تند شده و کارش تموم شده اون خیسی رو با دستمال پاک میکنه از صورتش !

اون پسره بدجور دلش گرفته بود... با اون آهنگ قدیمی سی دی گریه کرد و روح خودشو ارضا کرد.

+ تاريخ 90/02/02ساعت 17:17 نويسنده : اون پسره |


در یخچال رو وا میکنم و به دنبال شاعری میگردم که واسه اولین بار سرود:
"آفتابه لگن هفت دست، شام و ناهار هیچی! "

پیداش کنم دهنشو طلا میگیرم !



+ تاريخ 90/02/01ساعت 22:55 نويسنده : اون پسره |